خانه / میز اجتماعی و جامعه / تحلیل پدیده‌ی پاشایی با نظر به روان‌شناسی توده‌ای فروید

تحلیل پدیده‌ی پاشایی با نظر به روان‌شناسی توده‌ای فروید

محمدحسین حیدری: «توده ای اولیه از این دست از تعدادی از افراد تشکیل شده که ابژه‌ی یکسانی را در جایگاه اگوایدئال خود قرار داده‌اند و در نتیجه‌ی آن خود را با یکدیگر در اگوشان یکی می‌انگارند.» (فروید، ۱۳۹۳: ۷۲) این عبارت تقریبا جمع‌بندی بحث فروید در مورد تبیین شکل‌‌گیری توده‌های روان‌شناختی در چندین فصل از کتاب روانشناسی توده ای و تحلیل اگو است. در تحلیل پدیده‌ی تشییع جنازه پرجمعیت مرتضی پاشایی در آبانماه۱۳۹۳ با توجه به این عبارت، ابژه‌ی یکسانی که در جایگاه اگوایدئال قرار می‌گیرد را می‌توان شخصیت مرتضی پاشایی (یا بصورت دقیق‌تر شخصیت دلباخته‌ی نمود یافته در قطعه‌های صوتی که مرتضی پاشایی خواننده آنها بود) قرار داده و روند تشکیل توده شرکت کننده در این تشییع جنازه را که همان اگوهای خودیکی‌انگار اند بررسی کرد. البته بررسی این پدیده با تحلیل منحصر به آن روز و آن جماعتی که در آن تشییع جنازه شرکت کردند ناقص خواهد بود چرا شکل‌گیری این پدیده در طول زمان اتفاق افتاده است.

Pashaei.Heidari

تشییع جنازه مرحوم مرتضی پاشایی

آذرماه۱۳۹۲ بود که خبر مبتلا گردیدن مرتضی پاشایی به سرطان در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد. او از ۱۳آبانماه۱۳۹۳ در بیمارستان بهمن تهران بستری شد. البته قبل از مبتلا گردیدن به بیماری سرطان نیز قطعه‌ها و آلبوم‌های صوتی او در بین مردم (بخصوص جوانان) طرفداران زیادی پیدا کرده‌‌بود اما این بیماری و خبرهای ضد ونقیضی که دائما از وضعیت او در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌گردید و عیادت‌های گاه و‌بیگاه هنرمندان و سلبریتی‌ها از او، به محبوبیت و مشهوریت وی افزود. پخش یکی از قطعه های وی هرروزه در ماه رمضان در تیراژ برنامه پربیننده ماه‌عسل و حضور او در یکی از برنامه‌های تلویزیونی با ظاهری که از وخامت بیماری او خبر می داد نیز در این مهم بی تاثیر نبود.

مرتضی پاشایی صبح روز جمعه ۲۳آبانماه‌۱۳۹۳ از دنیا رفت. از هنگام انتشار خبر درگذشت وی اجتماعاتی در پارک‌های مختلف تهران و حتی شهرهای دیگر کشور و پشت درب‌های بیمارستان بهمن، بصورت خودجوش شکل گرفت که اقدام به همخوانی قطعه های او می‌کردند و این‌گونه هویت مشترک‌شان را بروز می‌دادند. اما عظیم‌ترین اجتماع مراسم تشییع و خاکسپاری وی در روز یکشنبه ۲۵‌آبان۱۳۹۳ در مقابل تالار وحدت تهران شکل گرفت. حضور گسترده مردم و جوانان حتی از استان‌های همجوار، باعث ایجاد ترافیک سنگینی در محدوده تالار وحدت و چهارراه ولی‌عصر و حتی خیابان‌های اطراف گردید. همچنین به دلیل ازدحام در بهشت زهرا، دفن پیکر وی در قطعه هنرمندان بهشت زهرا با تاخیر شبانه انجام شد. برخی از این پدیده که شاید کم‌تر کسی از عهده پیش بینی آن برمی‌آمد، با عبارت «پدیده پاشایی» نام برده‌اند.

تحلیل‌گران و جامعه‌شناسان درباره‌ی این پدیده مطالب و تحلیل‌های مختلفی را بیان کردند. برخی این پدیده را به شکل‌گیری یک لایه اجتماعی جدید در میان جوانان مربوط دانستند، برخی بر مفهوم شکاف‌نسلی انگشت تاکید نهادند و این حرکت را نوعی اعتراض به نسل قبل و قشر نخبگان و ردّ مرجعیت آنان دانستند؛ برخی به عاطفی بودن مردمان کشور اشاره کردند و بعضی این پدیده را رفتار هیستریک جامعه خواندند. اما در این بین مناقشه‌برانگیزترین سخنان، اظهارات دکتر یوسف اباذری بود که با اشاره به مستندی درباره درد و رنج مردم استان سیستان، عدم توجه به چنین مسائل و توجه افراطی به یک خواننده پاپ که از منظر او ساده و مزخرف و احمقانه ترین اشعار را میخواند، نشانه فلاکت و افلاس مردم ایران است. دکتراباذری دلیل اصلی شکل گیری پدیده پاشایی را «سیاست زدایی» دانسته و نمود آن را میدان دادن به افراد غیرنخبه چون ورزشکاران، بازیگران و خوانندگان در امور سیاسی برمی‌شمرد. اباذری همچنین اشاره می‌کند سرانجام این نوع موسیقی فاشیزم است. (پایگاه خبری انصاف نیوز و خبرگزاری فارس)

اما در این میان تحلیل و بررسی پدیده پاشایی از منظر روانشناسی توده‌ای ما را به ابعاد دیگری از این پدیده آگاه می‌سازد. اینکه چرا چنین پدیده ای شکل می‌گیرد و ماهیت این پدیده چیست؟

فروید کتاب «روان‌شانسی توده ای و تحلیل اگو» را در سال‌۱۹۲۱ نوشته است. در مقدمه این کتاب فروید می نویسد: «تقابل میان روان‌شناسی فردی و روان‌شناسی اجتماعی یا توده ای، که در نگاه اول بسیار مهم به نظر می‌رسد، با بررسی عمیق‌تر تا حدود زیادی رنگ می‌بازد. البته روان‌شناسی فردی انسانِ تنها را مدنظر دارد، و راه هایی را ردیابی می‌کند که فرد از طریق آن‌ها در پی ارضای محرک‌های غریزی خود است، اما این روانشناسی فقط به ندرت و در وضعیت‌های استثنایی خاصی قادر است روابط فرد و دیگران را نادیده گیرد.» (فروید، ۱۳۹۳: ۱۱) در واقع با این توضیحات و بخصوص با توجه به مفهوم سوپراگو که برای نخستین‌بار در این کتاب شرح و بسط پیدا می کند، این مطالعات را به مطالعات جامعه‌شناختی نزدیک می‌کند، هرچند که او در مقدمه کتاب اشاره می‌کند که در تحلیل روان‌شناسی اجتماعی نیز به سنت روان‌کاوی پایبند است.

فروید در ادامه با اشاره به مفهوم «ذهن جمعی» از لوبون ماهیت توده را از منظر او روشن می‌کند. فروید از لوبون نقل می‌کند «بارزترین خصیصه‌ی جماعت روان‌شناختی عبارت از این است که فارغ از این که افراد تشکیل‌دهنده‌ی آن چه کسانی باشند و شیوه‌ی زندگی، شغل، شخصیت یا میزان هوش‌شان با هم شباهت داشته باشد یا خیر، واقعیت تبدیل‌شدن‌شان به جماعت، به آن‌ها نوعی ذهن‌جمعی می‌بخشد که سبب می‌شود به گونه‌ای احساس کنند، بیندیشند و دست به کنش زنند که کاملا متفاوت است از زمانی که هر یک از آن ها در انزوا احساس می‌کند، می‌اندیشد و دست به کنش می‌زند… جماعت روان‌شناختی موجودی موقتی است که از عناصری ناهمگون تشکیل شده که در یک لحظه درهم می‌آمیزند، همان‌گونه که سلول‌های تشکیل‌دهنده‌ی موجودی زنده با به هم پیوستن‌شان موجود جدیدی شکل می‌دهند که خصوصیاتی از خود نشان می‌دهند که با خصوصیات تک‌تک سلول‌ها تفاوت بسیار زیادی دارد.» (فروید، ۱۳۹۳: ۱۶) این تعریف از جماعت روان‌شناختی، تعریف امیل دورکیم در کتاب قواعد روش از واقعیت اجتماعی را به ذهن متبادر می کند که اگرچه درصورت عدم وجود انسان‌های منفرد بوجود نمی‌آید ولی چیزی فراتر از تک‌تک انسان هاست و قدرت قاهر بر آن‌ها دارد. لوبون در ادامه می‌نویسد: «اثبات تفاوت فرد تشکیل‌دهنده‌ی جماعت با فرد در انزوا کار ساده‌ای است اما دلایل این تفاوت چندان ساده نیست»(فروید، ۱۳۹۳: ۱۷) هرچند که از منظر فروید لوبون این پرسش را بی پاسخ می‌گذارد که واسطه‌ی پیوند دهنده‌ی توده، همان چیزی که خصوصیات توده را شکل می دهد چیست.

لوبون در تبیین این پدیده که افراد توده خصوصیات جدیدی نسبت به افراد منفرد از خود بروز می‌دهند سه عامل «حس قدرت»، « سرایت» و «تلقین‌پذیری» را مطرح می‌کند. از این مفاهیم در تحلیل پدیده‌ی پاشایی نیز می توان بهره گرفت. فروید از لوبون نقل می‌کند: «فردی که بخشی از جماعت را تشکیل می‌دهد، صرفا با ملاحظه تعداد افراد، احساس می‌کند قدرتی شکست‌ناپذیر به او داده شده که به او اجازه می‌دهد به غرایزی تن دردهد که اگر تنها بود ناگزیر می‌بایست آن ها را مهار می‌کرد. او تمایل کم‌تری به مهار خود دارد، چرا که جماعت بی نام و نشان و درنتیجه غیرمسئول است و در آن حس مسئولیت که همواره افراد را مهار می‌کند کاملا ناپدید می‌شود.» (فروید، ۱۳۹۳: ۱۸) فروید ادامه می‌دهد: «فرد در توده خود را در وضعیتی می‌بیند که به او اجازه می‌دهد از سرکوب محرک‌های غریزی ناخودآگاه دست بکشد.» (فروید، ۱۳۹۳: ۱۸) در پدیده‌ی پاشایی نیز می‌توان کنش‌هایی من‌جمله همخوانی قطعه‌های صوتی عاشقانه در وسط خیابان‌ها را مشاهده کرد که در شرایط عادی صورت نمی‌گیرد و ناشی از حس قدرت افراد در توده است. فروید همچنین در توضیح دومین عامل از قول لوبون نقل می‌کند: «سرایت در تعیین تجلیات ویژگی‌های خاص جماعت دخالت دارد و هم‌زمان جهتی را که آنها در پیش ‌یرند تعیین می‌کند… هر احساس و کنشی در جماعت حالت مسری دارد.»(فروید، ۱۳۹۳: ۱۹) اگر پدیده پاشایی را نه فقط در زمان شکل گیری اجتماع بلکه در طی فرایندی که منجر به شکل گیری چنین اجتماعی شد در نظر بگیریم، این عامل سرایت را می توان در مکالمات و مکاتبات توده در شبکه‌های اجتماعی که باعث هماهنگی و شکل‌گیری این پدیده شد، مشاهده نمود. سومین عامل نیز تلقین‌پذیری است که در توضیح آن لوبون می نویسد: «مشابه وضعیت شیفتگی‌ای است که فرد هیپنوتیزم‌شده در مقابل هیپنوتیزم‌کننده دارد… وضعیتی که در آن ناخودآگاه کاملا ناپدید می‌شود؛ اراده و قوه تشخیص از بین می‌روند و همه‌ی احساسات و افکار به جهتی معطوف می‌شوند که هیپنوتیزم‌کننده تعیین می‌کند»(فروید، ۱۳۹۳: ۲۰) فروید در برشمردن خصلت‌های توده با توجه به نظرات لوبون می نویسد: «توده تابع امیال آنی است، دمدمی و تحریک‌پذیر است. توده را اغلب منحصرا انگیزه‌های ناخودآگاه هدایت می‌کند… توده به شدت تلقین‌پذیر و زودباور است، غیرنقاد است… کسی که می‌خواهد توده را به حرکت درآورد در استدلال‌های خود به هیچ دسته‌بندی منطقی نیاز ندارد، اما باید آن ها را با نیرومندترین تصاویر بیاراید، مبالغه کند و یک چیز را بارها و بارها تکرار کند… توده همچنین مطیع قدرت جادویی کلمات است. کلماتی که می توانند هم هولناک ترین طوفان ها را در ذهن توده برانگیزند، هم آنها را آرام کنند.» (فروید، ۱۳۹۳: ۲۵-۲۲) قدرت موسیقی عامه پسند در شکل گرفتن این توده را نباید نادیده گرفت. در جامعه ایران که فقدان توده‌های سازمان‌یافته باعث گردیده بعضی آن را جامعه‌ی توده‌ای نامیده‌اند، موسیقی‌هایی چون موسیقی مرتضی پاشایی که به‌صورت روان و ساده از درد و رنج جوانان و احساسات آن‌ها می‌گوید، قدرت بالایی را در به حرکت درآوردن توده داراست. به عبارت دیگر «پرستیژ» شخصیت و آثار مرتضی پاشایی سهم عمده‌ای در شکل‌گیری پدیده پاشایی داشته است. «پرستیژ نوعی از سلطه است که فردی، اثری یا ایده‌ای بر ما اعمال می‌کند. پرستیژ کل قوای انتقادی ما را فلج می‌کند و ما را سرشار از شگفتی و احترام می‌کند. پرستیژ حسی مشابه شیفتگی ناشی از هیپتونیزم برمی‌انگیزد.» (فروید، ۱۳۹۳: ۲۷)

در میان تصاویر روز تشییع جنازه پاشایی، تصاویری وجود دارد که اکثریت افراد حتی در فاصله نزدیک به تابوت، در حال ضبط فیلم و عکس با همراه‌های خود هستند. فروید در جایی از کتاب می نویسد: «توده‌های ناپایدار بر گرده‌ی توده‌های پایدار سوارند همان‌گونه که موج های بلند بر تلاطمات پردامنه دریا.» (فروید، ۱۳۹۳: ۳۱) این تصاویر حاکی از پایگاه این توده ناپایدار، همان شبکه‌های مجازی (توده‌های پایدار) است. افرادی که در شبکه‌های مجازی توده های پایداری را شکل داده‌اند در زمان تشکیل این توده‌ی ناپایدار در روز تشییع جنازه هم همچنان به توده‌های پایدار خود می‌اندیشند و درحال تهیه عکس و فیلم برای آن هستند. پس برای فهم چرایی و ماهیت پدیده پاشایی باید کمی به عقب رفت و توده های پایدار شکل گرفته در شبکه‌های اجتماعی را واکاوی کرد که خود نیازمند به تحقیق و بررسی‌های مفصل است.

«فعالیت ذهنی فرد در توده به سبب تاثیراتی که توده بر او می‌گذارد، دچار دگرگونی‌هایی می شود  که معمولا عواقب مهمی دارند. تاثیرپذیری او در حالی به طرز خارق‌العاده‌ای افزایش می‌یابد که عملکرد عقلانی‌اش به همان سیاق کاستی می‌گیرد، هر دو فرایند آشکارا به هم‌سازی هرچه بیشتر فرد با سایر افراد توده گرایش دارد. آنچه برای ما جالب توجه است پیدا کردن تبیینی روان شناختی برای همین دگرگونی ذهنی فرد درون توده است… آنچه نویسندگان در حوزه های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی توده‌ای در توضیح این پدیده به ما ارائه می‌کنند یکی بیش نیست: واژه‌ی جادویی تلقین… عامل مشخصه توده ها تلقین‌پذیری خاص آن هاست.» (فروید، ۱۳۹۳: ۳۸-۳۷) بعد از این توضیحات، فروید مفهوم «لیبیدو» را مطرح می‌کند که به عقیده او در روشن کردن روانشناسی توده‌ای یاری‌دهنده است. «لیبیدو نامی است که ما بر انرژی آن غرایزی می‌نهیم که با همه چیزهایی سروکار دارند که می‌توان آن ها را ذیل عنوان عشق گرد آورد.» (فروید، ۱۳۹۳: ۴۰) و سپس فرضیه‌ی خود را چنین مطرح می‌کند: «روابط عاشقانه نیز بخشی از ماهیت ذهن توده‌ای را شکل می‌دهند… ما فرضیه‌ی خود را در ابتدا بر دو اندیشه ضمنی استوار می‌کنیم. نخست اینکه بدیهی است که اعضای توده را نیرویی گردهم آورده است اما چنین دستاوردی به چه نیرویی بهتر از اروس [عشق جنسی] می تواند منسوب شود که تمامی جهان را حول هم گرد می‌آورد. دوم، زمانی که فرد یکتایی خود را تسلیم توده می‌کند و اجازه می‌دهد که دیگران او را با تلقین تحت‌تاثیر قرار دهند، این تصور شکل می‌گیرد که او بدین سبب چنین کرده که نیازی درونی به سازگاری با دیگران دارد تا مخالفت‌کردن آن‌ها…» (فروید، ۱۳۹۳: ۴۲) در شواهد روان‌کاوی نیازی درونی به سازگاری با دیگران و درنتیجه تشکیل توده در انسان‌ها تایید شده است.

در ادامه فروید به عامل «پیوند لیبیدینال» در شکل‌گیری توده می پردازد. فروید با اشاره به استعاره مشهور جوجه تیغی‌های سرمازده شوپنهاور می‌نویسد: «تقریبا همه‌ی روابط عاطفی بین دو نفر که برای مدتی تداوم دارد –ازدواج، دوستی، روابط بین والدین و فرزندان- حاوی ته‌نشست‌هایی از احساسات خصومت و بیزاری است که فقط به سبب سرکوب به حیطه ادراک درنمی‌آید. (وضعیت دو احساسی)… در بیزاری و انزجار آشکاری که افراد نسبت به بیگانگی که با آن ها سروکار دارند حس می‌کنند، می توانیم تجلی عشق به خود، خوشیفتگی را تشخیص دهیم… اما زمانی که توده‌ای شکل می‌گیرد کل این عدم مدارا به طور موقت یا دائمی درون توده ناپدید می‌شود… این‌گونه محدودکردن خودشیفتگی بنا بر دیدگاه‌های نظری ما فقط می‌تواند یک عامل داشته باشد: پیوند لیبیدینال با سایر افراد. عشق به خود فقط یک مانع می‌شناسد، عشق به دیگران، عشق به ابژه‌ها… ماهیت شکل‌گیری توده عبارت است از انواع جدیدی از پیوندهای لیبیدینال بین اعضای توده.» (فروید، ۱۳۹۳: ۵۵-۵۲) اما فروید در همینجا متوقف نمی شود بلکه با مطرح کردن اصطلاح «خودیکی‌انگاری» بحث را پیش می‌گیرد. فروید خلاصه‌ی مباحث تخصصی در باب خودیکی‌انگاری را به این سه مورد خلاصه می کند: «اول آن که خودیکی‌انگاری شکل اصلی پیوند عاطفی با ابژه است؛ دوم، خودیکی انگاری به شیوه واپس روانه جایگزین ابژه-پیوند لیبیدینال می شود… و سوم، خودیکی انگاری ممکن است با هربار مشاهده ویژگی‌ای مشترک با کس دیگری که ابژه غیرجنسی نیست بروز کند… پیوند متقابل میان اعضای توده در سرشت چنین خودیکی‌انگاری‌ای نهفته است که بر ویژگی مشترک عاطفی مهمی مبتنی است.» (فروید، ۱۳۹۳: ۶۱) این ویژگی مشترک عاطفی به وضوح در پدیده پاشایی قابل ملاحظه است. موسیقی توانایی دگرگونی احوال فردی را بصورت معجزه‌گونه‌ای داراست و بعضا عمیق‌ترین لحظات زندگی یک فرد را می‌سازد. همچنین دیدن رنج و درد کسی که چنین لحظاتی را ساخته است بر اثر بیماری سرطان باعث بوجود آمدن حس خودیکی‌انگاری بین طرفداران موسیقی او می‌شود.

فروید برای روشن‌کردن مفهوم «اگوایدئال» که در طرح کلی نهایی او ضرورت دارد، به تحلیل بیماری مالیخولیا می پردازد. «مالیخولیا به ما نشان می‌دهد که اگو دچار شکاف شده، به دو بخش تقسیم شده، که یکی از آن‌ها بر دیگری خشم گرفته‌است. بخش دوم همانی است که درون‌فکنی آن را دگرگون ساخته و ابژه‌ی مفقوده را دربردارد. اما بخشی نیز که این چنین بی‌رحمانه رفتار می‌کند [خودکوچک‌انگاری بی‌رحمانه اگو همراه با انتقاد از خود سنگدلانه و سرزنش‌کردن خود] بر ما پوشیده نیست. این بخش وجدان را دربردارد… عاملی در اگوی ما شکل می گیرد که ممکن است خود را از بقیه اگو جدا کند و با آن در تعارض قرار بگیرد. این عامل را به سبب کارکردهایی که به آن منسوب کرده ایم اگوایدئال نامیده‌ایم؛ کارکردهایی مانند نظارت برخود، وجدان اخلاقی، سانسور رویاها و تاثیر عمده آن بر سرکوب… فردی که اگوی خودش ارضایش نمی‌کند، می تواند با وجود این، رضایت را در اگوایدئالی بجوید که از اگو جدا شده است.» (فروید، ۱۳۹۳: ۶۴-۶۳)

پس از طرح اگوایدئال می‌توان گفت فروید در این عبارات مباحث خود را جمع‌بندی می‌کند: «با ابژه همان‌گونه رفتار می‌شود که با اگو، به گونه‌ای که وقتی عاشق‌ایم میزان قابل توجهی از لیبیدوی خودشیفته منشانه به درون ابژه سرازیر می‌شود… ابژه آشکارا به مثابه جایگزینی برای بخشی از اگوایدئال عمل می‌کند.  ما به سبب وجود کمالاتی به ابژه عشق می ورزیم که کوشیده‌ایم آن‌ها را برای اگوی خودمان کسب کنیم و حال می‌خواهیم از طریق این راه میان‌بر و به مثابه وسیله‌ای برای ارضای خودشیفتگی‌مان آن‌ها را به دست آوریم.» (فروید، ۱۳۹۳: ۶۷)  و در پایان می نویسد:«اما پس از همه‌ی این بحث ها، ما در موقعیتی قرار داریم که می‌توانیم فرمولی برای شکل‌گیری توده ها یا دست کم توده هایی که تا کنون به آن ها پرداخته ایم ارائه دهیم… توده‌ای اولیه از این دست از تعدادی از افراد تشکیل شده که ابژه یکسانی را در جایگاه اگوایدئال خود قرار داده‌اند و در نتیجه‌ی آن خود را با یکدیگر در اگوشان یکی می‌انگارند.» (فروید، ۱۳۹۳: ۷۲-۷۱)

منبع:

فروید، زیگموند (۱۳۹۳) «روان شناسی توده ای و تحلیل اگو»، ترجمه سایرا رفیعی، تهران: نشرنی.

محمدحسین حیدری/ سیاوش حق‌بین

 

درباره محمد حسین حیدری

يعنى يكى از دغدغه‌هاى اصلى من اينروزها اينه كه من دوران دبيرستانم رو تو 3مدرسه گذروندم اونوخ من كه قراره آدم بزرگى بشم و زندگى‌نامم به زبان‌هاى مختلف دنيا ترجمه بشه حتی(!) يه جاييش كه بايد بنويسن محمدحسين حيدرى دوران دبيرستان خود را در دبيرستان فلان گذارند بايد 3تا بنويسن خب سختشونه خب!! :دى (اعتماد به نفس در حد لاليگا) 27آذر73 تو يه خانواده‌ى مذهبى به دنيا اومدم. پدرم كه واقعا بهش افتخار ميكنم يك انقلابى و يك مجاهد در دفاع مقدس بوده و اكنون هم با دكتراى هوافضا عضو هيئت علمى دانشگاهه (ولى از خير پدر مرا چه حاصل؟! واقعا!) بهترين سال‌هاى زندگيم دوران راهنمايى حدود 86-87 بود كه در پايگاه بسيج محله‌مون فعاليت و بروبيايى داشتيم. اعتراف ميكنم هرچى دارم از همون دورانه! 88 از بسيج فاصله گرفتم و در زمينه‌هاى فيلمبردارى و آرشيو در مسجدالنبى تهرانسر همكارى مى‌كردم كه 89 از اونجا هم انداختنم بيرون! اگه دهه شصتى‌ها ورودشون به سياست با شيرينى دوم خرداد بود ما با تلخى ‌22خرداد سياست رو چشيديم. 88 سن زيادى نداشتم ولى يه كارهايى ميكرديم. جديدا دارم از سياست فاصله میگیرم بيشتر به مباحث فرهنگى - اجتماعى گرايش پيدا مى‌كنم. دوم و سوم دبيرستان يه سرى فعاليتهاى صنفى دانش‌آموزى و سياسى داشتم. يه سرى نشريه در مدرسه منتشر ميكردم كه واقعا مورد استقبال قرار مى‌گرفت ولى در هر دوسال به دليل مسائل سياسى توقيف شد! هر از گاهى تو روزنامه مردمسالارى مقاله مینویسم. از جمله اين يادداشت كه واقعا حرف دلمه! بعد از گرفتن ديپلم رياضى فيزيك از دبيرستان شاهد فقط به عشق "جامعه شناسى" با تغيير رشته به انسانى در دبيرستان فرهنگ ثبت‌نام كردم و تیر92 کنکور انسانی دادم.

یک نظر

  1. مرتضای دوست داشتنی توی قلب طرفداراش جا داره بعد اینا هنوز درگیر پدیده مدیده هستند ؟!
    آفرین یخورده دیگه تلاش بکنند میرن تیم ملی

     

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

رفتن به بالا